
سیمای وطن: بعضی آدمها با مرگ تمام نمیشوند؛ تازه بعد از مرگ، گفتوگو درباره آنها آغاز میشود. جلال آلاحمد از همین جنس است؛نویسندهای که هنوز میتوان بر سرش بحث کرد، با او موافق بود یا مخالفت کرد، نوشتههایش را نقد کرد و حتی برخی داوریهایش رانادرست دانست، اما بهسادگی نمیتوان از کنار پرسشهایی که او پیش روی جامعه گذاشت عبور کرد.
مسئله جلال، صرفاً «جلال» نیست.
مسئله این است که آیا هنوز روشنفکر ایرانی میتواند چیزی فراتر از شهرت، دیدهشدن، پسندیدهشدن و قرار گرفتن در ویترین جریانهایروز باشد؟
این پرسش امروز از همیشه جدیتر است.
در روزگاری که بخشی از روشنفکری به مسابقهای برای تولید موضع، واکنش سریع و حضور دائمی در صحنه عمومی تبدیل شده، جلالیادآور نوع دیگری از روشنفکری است؛ روشنفکریای که آرام نمینشست تا زمانه برایش موضوع انتخاب کند. او خودش به سراغزخمهای زمانه میرفت.
ممکن است در بسیاری از تحلیلهای جلال اشتباه وجود داشته باشد. ممکن است بعضی داوریهای تاریخی او امروز نیازمند بازنگریباشد. حتی میتوان با بخشهایی از دستگاه فکری او موافق نبود. اما اینها چیزی از اهمیت یک ویژگی اساسی او کم نمیکند: جلالاهل پرسیدن بود.
و جامعهای که پرسیدن را کنار بگذارد، دیر یا زود حتی توان تشخیص مسئله را هم از دست میدهد.
جلال؛ نویسندهای که آسوده نبود
جلال آلاحمد برای آسودهکردن مخاطب نمینوشت.
نثر او گاهی تند بود، گاهی عصبی، گاهی گزنده و گاه حتی بیرحم. اما پشت این تندی، نوعی بیقراری وجود داشت؛ بیقراری انسانیکه نمیخواست جامعهاش صرفاً مصرفکننده نسخههای آماده دیگران باشد.
«غربزدگی» را میتوان نقد کرد؛ و باید هم نقد کرد. اما نمیتوان از این واقعیت چشم پوشید که جلال در آن کتاب، یکی از بنیادیترینپرسشهای تاریخ معاصر ایران را مطرح کرد: ما در جهان جدید، چگونه خودمان باقی بمانیم؟
این پرسش هنوز زنده است.
شکل مسئله تغییر کرده، ابزارها تغییر کردهاند، جهان دیجیتال شده، مرزهای فرهنگی کمرنگتر شده و انسان ایرانی هر روز با هزارانتصویر و روایت از زندگی دیگران روبهروست؛ اما مسئله هویت همچنان پابرجاست.
امروز شاید دیگر مسئله فقط «غربزدگی» به معنای کلاسیک آن نباشد. مسئله میتواند شیفتگی بیچونوچرا به هر چیزی باشد که ازبیرون میآید؛ از سبک زندگی و زبان گرفته تا الگوهای مصرف، سیاست، رسانه و حتی تعریف موفقیت.
در چنین وضعی، پرسش جلال دوباره سر برمیآورد:
آیا ما جهان را انتخاب میکنیم یا جهان، ما را انتخاب کرده است؟
روشنفکر یا سلبریتی؟
یکی از تفاوتهای بزرگ زمانه جلال با امروز، تغییر معنای «دیدهشدن» است.
در زمان جلال، برای آنکه صدای نویسندهای شنیده شود، باید کتاب مینوشت، مقاله منتشر میکرد، سخن میگفت و سالها میجنگید تااثرش در ذهن جامعه بنشیند.
امروز اما فاصله میان «مشهور شدن» و «اثرگذار شدن» گاهی به اندازه یک صفحه نمایش است.
هرکس میتواند دیده شود؛ اما هرکس نمیتواند چیزی برای گفتن داشته باشد.
اینجاست که مفهوم روشنفکری در معرض یک خطر جدی قرار میگیرد: تبدیل اندیشه به نمایش.
روشنفکر اگر بیش از آنکه دغدغه حقیقت داشته باشد، نگران تصویر خود در چشم مخاطب باشد، آرامآرام از روشنفکر به «چهره» تبدیلمیشود.
و چهرهها مصرف میشوند.
اما اندیشهها میمانند.
جلال را اگر از این منظر بخوانیم، شاید اهمیت او در این نباشد که تمام پاسخهایش درست بودهاند؛ اهمیتش در این است که حاضر بودبرای پرسشهایش هزینه بدهد.
امروز چرا جلال؟
این پرسش شاید از خودِ جلال مهمتر باشد.
چرا باید امروز سراغ نویسندهای رفت که چند دهه از مرگش گذشته است؟
پاسخ را نباید در نوستالژی جستوجو کرد.
قرار نیست جلال را به موزه ببریم و گردوغبار کتابهایش را پاک کنیم تا دوباره چند جمله از او نقل کنیم.
اتفاقاً برعکس؛ باید جلال را از موزه بیرون آورد.
باید او را خواند، نقد کرد، با او مخالفت کرد و حتی جاهایی نشان داد که اشتباه کرده است. ارزش متفکر واقعی در این نیست که همهحرفهایش را بدون چونوچرا بپذیریم؛ ارزش او در این است که ذهن ما را وادار کند دوباره فکر کنیم.
جامعه امروز ایران بیش از آنکه به بتسازی از روشنفکران نیاز داشته باشد، به روشنفکری پرسشگر نیاز دارد.
به کسی که بتواند میان سنت و تجدد گفتوگو برقرار کند؛ نه اینکه یکی را به قیمت حذف دیگری تقدیس کند.
به کسی که غرب را نه شیطان بداند و نه قبله.
به کسی که در برابر جهان باز باشد، اما در برابر تحقیر خویشتن تسلیم نشود.
به کسی که ایران را نه یک شعار، بلکه یک مسئله جدی فکری بداند.
جلال را نباید تکرار کرد
شاید بزرگترین خطا این باشد که بخواهیم امروز جلال دیگری تولید کنیم.
جامعه امروز، جلال دهه چهل را نمیخواهد.
جامعه امروز به روح جلال نیاز دارد، نه به تکرار شکل تاریخی او.
روح جلال یعنی جسارت پرسیدن.
یعنی نپذیرفتن نسخههای حاضر و آماده.
یعنی حساس بودن نسبت به بیریشگی.
یعنی دیدن دردهای جامعه پیش از آنکه به بحران تبدیل شوند.
و مهمتر از همه، یعنی این باور که نویسنده و روشنفکر نباید فقط تماشاگر تاریخ باشد.
او باید با تاریخ درگیر شود.
گاهی ممکن است اشتباه کند؛ اما اگر هیچگاه خطر اشتباه کردن را نپذیرد، اساساً چیزی برای تغییر دادن نخواهد داشت.
شهرت، دشمن پنهان اندیشه
امروز بیش از هر زمان دیگری باید میان «شهرت» و «اعتبار» تفاوت گذاشت.
شهرت میتواند در یک شب ساخته شود.
اعتبار اما محصول سالهاست.
شهرت به تعداد مخاطب نگاه میکند؛ اعتبار به عمق اثر.
شهرت میپرسد «چند نفر مرا دیدند؟»
اندیشه میپرسد «چند نفر بعد از دیدن من، دوباره به مسئلهای فکر کردند؟»
این همان جایی است که جلال برای روزگار ما اهمیت پیدا میکند.
او اگر امروز زنده بود، احتمالاً با بسیاری از مناسبات فکری زمانه خودش درگیر میشد؛ اما بعید بود به راحتی در نقش یک «چهرهمحبوب» جا بگیرد.
جلال بیش از آنکه به پسندیدهشدن فکر کند، به گفتن فکر میکرد.
و شاید جامعه امروز دقیقاً به همین ویژگی نیاز دارد.
پایان سخن
جلال آلاحمد را نباید مقدس کرد؛ همانطور که نباید او را با چند برچسب از میدان اندیشه بیرون راند.
او را باید خواند.
با همه تناقضها، خطاها، تندیها، شهامتها و پرسشهایش.
زیرا جامعهای که نویسندگان و روشنفکرانش را فقط برای نامشان حفظ کند، در حقیقت آنها را از معنا تهی کرده است.
جلال زمانی دوباره زنده میشود که یک جوان ایرانی، پس از خواندن او، درباره نسبت خودش با جهان، درباره هویت، درباره توسعه،درباره فرهنگ، درباره ایران و درباره آیندهاش سؤال تازهای مطرح کند.
آن روز، جلال دیگر یک نام در کتابهای تاریخ نیست.
او دوباره یک پرسش است.
و شاید در روزگاری که همه برای دیدهشدن عجله دارند، مهمترین میراث جلال همین باشد:
پیش از آنکه مشهور باشیم، باید چیزی برای گفتن داشته باشیم.





