نسلی که میخواهد برود؛ اما هنوز دلش اینجاست

یادداشت / سیمای وطن
مهاجرت برای بسیاری از جوانان دیگر یک رؤیای دور نیست؛ به گفتوگویی آرام و مداوم با خودشان تبدیل شده است؛ماندن یا رفتن؟
ساعت از نیمهشب گذشته است. صفحه لپتاپ روشن مانده و چند تب همزمان باز است؛ یکی برای آزمون زبان، یکی برای دانشگاهی دراروپا، دیگری برای هزینه اجاره خانه در کشوری که صاحب لپتاپ هنوز حتی یکبار هم آن را از نزدیک ندیده است.
پسر جوان، پیش از آنکه صفحه را ببندد، به پیام مادرش نگاه میکند:
«بالاخره تصمیم گرفتی؟»
جواب سادهای ندارد.
نه آنقدر از ماندن مطمئن است که بگوید «میمانم»، نه آنقدر از رفتن دل کنده که بگوید «میروم».
این شاید تصویر دقیقتری از مهاجرت امروز جوانان ایرانی باشد؛ تصمیمی که همیشه با بستن چمدان آغاز نمیشود. گاهی مدتهاپیش از آن، در ذهن آدم شروع شده است.
سالها درباره مهاجرت ایرانیان با واژههایی بزرگ حرف زدهایم؛ «نخبگان»، «سرمایه انسانی»، «فرار مغزها»، «مهاجرت تحصیلی» و «مهاجرت کاری».
اما پشت این واژههای رسمی، آدمهایی ایستادهاند که مسئلهشان گاهی بسیار سادهتر است:
میخواهند بدانند اگر پنج سال دیگر همینجا باشند، زندگیشان چه شکلی خواهد بود.
همین سؤال ساده، برای بخشی از جوانان به اندازه کافی جدی شده است که مسیر زندگی را عوض کنند.
گزارشها و پیمایشهای سالهای اخیر نیز نشان میدهد میل به مهاجرت فقط به پزشک، مهندس، دانشجو یا گروههای پردرآمد محدودنمانده است. در بررسیهایی که درباره انگیزه مهاجرت انجام شده، عوامل اقتصادی، تصویر نامطمئن از آینده و احساس کمبود فرصتبرای نقشآفرینی اجتماعی بارها در کنار یکدیگر ظاهر شدهاند.
اما عددها یک چیز را توضیح نمیدهند:
چرا کسی که هنوز ایران را دوست دارد، به رفتن فکر میکند؟
مسئله فقط پول نیست
اگر مهاجرت صرفاً مسئله درآمد بود، شاید میشد با یک جدول حقوق و دستمزد، ماجرا را توضیح داد.
اما زندگی آدمها با جدولها اداره نمیشود.
جوانی که چند سال دانشگاه رفته، ممکن است شغل داشته باشد، اما از خودش بپرسد چرا نمیتواند برای دو سال آینده برنامهریزی کند.
ممکن است درآمد داشته باشد، اما هر بار که قیمت چیزی تغییر میکند، برنامهای را که برای ماه آینده ریخته بود دوباره از اول بنویسد.
ممکن است خانهای داشته باشد، اما احساس کند هرچه بیشتر کار میکند، فاصلهاش با خریدن خانه بیشتر میشود.
و شاید از همه مهمتر، نداند تلاش امروز قرار است فردای او را دقیقاً به کجا برساند.
در چنین شرایطی، مهاجرت فقط مقایسه «اینجا» و «آنجا» نیست؛ مقایسه دو تصویر از آینده است.
آیندهای که یکی از آنها، هرچند دشوار، قابل تصور به نظر میرسد و دیگری برای صاحبش مهآلودتر است.
«من نمیخواهم بروم؛ میخواهم بتوانم بمانم»
این جمله را اگر از چند جوان بشنویم، شاید بهتر از دهها تحلیل اقتصادی، پیچیدگی ماجرا را نشان دهد.
بسیاری از کسانی که به مهاجرت فکر میکنند، از ایران متنفر نیستند.
خانه دارند، خانواده دارند، دوستانی دارند که دل کندن از آنها آسان نیست.
بعضی حتی از آیندهای که در کشور دیگری خواهند داشت مطمئن نیستند.
میدانند مهاجرت یعنی دوباره ساختن زندگی؛ یعنی زبان تازه، کار تازه، دوستان تازه و گاهی سالها زندگی در خانهای که هیچخاطرهای از آن ندارند.
با این حال، باز هم به رفتن فکر میکنند.
چرا؟
چون گاهی آدم از چیزی فرار نمیکند؛ به سمت امکان دیگری حرکت میکند.
و این تفاوت کوچکی نیست.
نسلی که قبل از مهاجرت، مهاجرت را زندگی میکند
نسل امروز بیش از نسلهای پیشین امکان دیدن زندگی بیرون از مرزهای ایران را دارد.
یک تلفن همراه کافی است تا جوانی در گرگان، رشت، اصفهان یا تهران، همزمان ببیند همسنوسال او در برلین، تورنتو، استانبول یاملبورن چگونه کار میکند، چه میخواند، چقدر اجاره میدهد و آخر هفتهاش را چگونه میگذراند.
البته شبکههای اجتماعی همیشه واقعیت را نشان نمیدهند.
آدمها معمولاً عکس شکستهایشان را منتشر نمیکنند.
کمتر کسی از شبهایی که با دلتنگی گذشته، از تنهایی، از کار سخت، از تبعیض یا از روزهایی که در کشور جدید احساس غریبیکرده، عکس میگذارد.
اما همین تصویر ناقص نیز یک اثر مهم دارد:
افق انتخاب را بزرگتر میکند.
جوان امروز فقط درباره شهر خودش تصمیم نمیگیرد؛ دائماً در حال مقایسه است.
و مقایسه، وقتی با بیثباتی اقتصادی و اجتماعی همراه شود، میتواند میل به تغییر را بیشتر کند.
مهاجرت یک تصمیم خانوادگی هم هست
در بسیاری از خانوادهها، مهاجرت دیگر فقط تصمیم یک جوان نیست.
پدر و مادری را میبینید که شاید خودشان هرگز به رفتن فکر نکردهاند، اما اکنون درباره آینده فرزندشان با احتیاط حرف میزنند.
مادر میگوید:
«اگر خودش میخواهد، جلویش را نمیگیرم.»
پدر شاید چیزی نگوید.
اما وقتی میپرسید «اگر برود، دلتان برایش تنگ نمیشود؟»، پاسخ روشن است:
«چرا. خیلی.»
این تناقض، یکی از انسانیترین بخشهای ماجرای مهاجرت است.
خانواده همزمان دو آرزو دارد:
فرزندش نزدیک باشد؛
و زندگی خوبی داشته باشد.
اگر این دو آرزو در یک نقطه به هم نرسند، تصمیم دشوار میشود.
آن طرف مرز هم بهشت نیست
شاید مهم باشد این را هم صریح گفت:
مهاجرت نسخه آماده خوشبختی نیست.
کشوری که از دور منظم و جذاب به نظر میرسد، از نزدیک اجاره خانه دارد، مالیات دارد، تنهایی دارد، زبان دارد، رقابت دارد و گاهیغربت.
کسی که با مدرک دانشگاهی از ایران خارج میشود، الزاماً در مقصد در همان جایگاهی قرار نمیگیرد که انتظار داشته است.
بعضیها سالهای نخست را با کارهایی میگذرانند که هیچ شباهتی به تخصصشان ندارد.
بعضی برمیگردند.
بعضی میمانند و موفق میشوند.
بعضی هم موفق نمیشوند، اما بازگشت را دشوار میبینند.
به همین دلیل، مسئله را نمیتوان با دوگانه ساده «ایران بد است، خارج خوب است» یا برعکس توضیح داد.
زندگی پیچیدهتر از این حرفهاست.
هزینهای که در آمارها دیده نمیشود
هر جوانی که میرود، لزوماً یک «نخبه از دسترفته» نیست.
اما هر رفتن، یک رابطه انسانی را جابهجا میکند.
یک خانواده از حضور فرزندش محروم میشود.
یک دوست قدیمی از حلقه دوستانش جدا میشود.
یک شرکت ممکن است نیرویی را از دست بدهد.
یک دانشگاه ممکن است دانشجویی را که میتوانست در آینده استاد همان دانشگاه باشد، دیگر نبیند.
و در طرف مقابل، خود فرد نیز بخشی از زندگیاش را میگذارد؛ لهجه شهرش، کوچه کودکیاش، غذاهایی که مادرش میپخت، دوستانیکه شاید دیگر هیچوقت همهشان دور یک میز جمع نشوند.
مهاجرت فقط جابهجایی انسان از یک نقطه روی نقشه به نقطهای دیگر نیست.
جابجایی بخشی از یک زندگی است.
سؤال اصلی شاید این نباشد که «چرا میروند؟»
سالهاست این سؤال را پرسیدهایم:
چرا جوانان مهاجرت میکنند؟
اما شاید سؤال دقیقتر این باشد:
چه چیزی باعث میشود ماندن برای یک جوان، دیگر انتخاب بدیهی زندگی نباشد؟
این دو سؤال شبیه هم نیستند.
اولی دنبال دلیل رفتن است.
دومی درباره کیفیت ماندن میپرسد.
جوانی که برای تحصیل میرود، الزاماً قصد ترک وطن ندارد.
جوانی که برای کار میرود نیز لزوماً از کشورش بریده نیست.
حتی کسی که سالها خارج از ایران زندگی کرده، ممکن است هنوز با شنیدن نام شهرش مکث کند.
مسئله زمانی جدی میشود که «رفتن» از یک انتخاب در میان چند انتخاب، به تنها راه قابل تصور برای ساختن آینده تبدیل شود.
در آن نقطه، موضوع دیگر فقط مهاجرت نیست.
موضوع، امید به آینده است.
شاید برای همین است که هنوز بسیاری از کسانی که قصد مهاجرت دارند، وقتی درباره ایران حرف میزنند، از «اینجا» استفادهمیکنند؛ نه «آن کشور»، نه «کشوری که قبلاً در آن بودم».
هنوز میگویند:
«اگر اوضاع درست شود، برمیگردم.»
شاید همین جمله کوتاه، تمام داستان را در خود داشته باشد.
کسی که میرود، همیشه وطنش را ترک نکرده است.
گاهی فقط میرود تا زندگیاش را جایی دیگر امتحان کند؛ با این امید خاموش که روزی بتواند دوباره برگردد و ببیند جایی که از آنآمده، هنوز همان خانهای است که در ذهنش نگه داشته بود.
و شاید بزرگترین پرسش امروز همین باشد:
چه باید تغییر کند تا ماندن دوباره یک انتخاب باشد، نه یک فداکاری؟





